اشعارزهــراقندی(پرواز)

گَــر شِعْـــر مَباشَــــد روحَــم هَمچـــــو خاکِسْــــتَرشَــــود

اشعارزهــراقندی(پرواز)

گَــر شِعْـــر مَباشَــــد روحَــم هَمچـــــو خاکِسْــــتَرشَــــود

منوی بلاگ
پیام های کوتاه
طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب
ساعت
ساعت فراموشی ست
باران میبارد
بی آنکه حضوریابدخاطره ای
درعمق ذهنم
و چکه نمیکند
سقف دلتنگیم
فقط آرام میبازد
لحظه هایش را
در بطن تنهایی ..
زهراقندی
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۵ ، ۰۴:۵۶
زهرا قندی
سرم گیج می رود
چشمانم سیاهی
دستانم به لرزه می افتد
و
قلبم
آه و قلبم
می ایستد
پس از هر دوست داشتن تو..
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۱۷
زهرا قندی
دلم گرفته است
دلم گرفته است
نگاه به ساعت زنگ زده ام می اندازم
هیچ زمانی پس از رفتن تو
زیبا نیست
دلم گرفته است
دلم گرفته است
سیگار در دستم
آواز پریشانی سر داده است
و با سوختنش نبودنت را فریاد میزند...
زهراقندی
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۴۹
زهرا قندی
من و تو هرچه بگوییم بس نیست
این جماعت همه دیوانه شدند
یک به یک آلت قتاله به دست
راه ها بستند و بیچاره شدند
آن یکی خندید و عکسی بگرفت
دیگری از غم اشکش شدت میگرفت
تا کجا اینگونه رفتار میکنیم؟
آخرش روزی خود را گرفتار میکنیم
زهراقندی
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۳۵
زهرا قندی
کاش که باران ببارد
همه شب تا دم صبح
تا که آرام شود
این دل
دیوانه ی من...

زهراقندی
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۵ ، ۰۲:۳۵
زهرا قندی
بوی خاطرات از خود خاطرات تلخ تر است
مثل بوی عطری که
بر بالشتم
هنوزجامانده...
زهراقندی
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۵ ، ۰۲:۲۷
زهرا قندی

پرتگاه میدانی کجاست؟

پرتگاه چشمان توست..

چشمانت پرتگاهیست برای من

آن لحظه که جای من

سوم شخص‌مفردی 

پای بگذارد

در سیاهی چشمانت 

و پرت کند جسم بی‌جان مرا 

در دره‌ی گونه‌هایت

و من را ویران کند 

و چون شبنم مژگانت آواره سازد...


زهراقندی

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۴ ، ۰۲:۳۸
زهرا قندی


لحظه‌های اندکی را

در سایه‌بان حضورت سپری کردم

اما...

خاطرات زیادی را

از تو 

در ذهن و قلبم جای دادم...


زهراقندی



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۴ ، ۰۲:۱۱
زهرا قندی



کاش اینجا بودی

دو فنجان نسکافه 

با طعمی‌ دلنشین

میهمانت میکردم

تا طعمش تا ابد 

همچو یادم در گوشه ذهنت جاخوش کند


کاش اینجا بودی

تا باهم 

تا صبح یک دل سیر 

نیما میخواندیم

و در لا‌به‌لای گیسوان فروغ پرسه میزدیم

و چون شاملو 

حرف‌های مبهم..


کاش اینجا بودی 

تا طلوع خورشید را 

از پشت این دیوار شیشه‌ای نظاره میکردیم 

و من در نسیم صبحگاهی جمعه 

گیسوانم را به دستش میسپردم 

و تو عاشقانه چشمانت را به من میدوختی


کاش ...

کاش فقط ثانیه ای اینجا بودی...


زهراقندی 



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۴ ، ۰۲:۱۰
زهرا قندی



دیوار بین ما دیوار چین که نیست 

چند آجر است 

آن هم با لبخند تو حل میشود

مثل قند در آب جوش...


زهراقندی


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۴ ، ۰۲:۰۹
زهرا قندی